تبليغاتX
رز سفید

فاصله

بین من و تو فاصله اندازه ی دریاست

دریا که کم است فاصله اندازه ی دنیاست

دنیای من از تلخی زهر همچو خزان است

دنیای تو چون خواب پر از سبزی رویاست

این فاصله ها قسمت قلبی است پر از غم

غم را به خودت راه مده،سهم تو فرداست

در خلوت اندوه من از عشق خبری نیست

عشق در مذهب من حکم جدایی نفسهاست

عادت روز و شبم گفتن از آن چشم رهاییست

کز رفتن او دیده ام هر لحظه چو دریاست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می دونم وزن درستی نداره . دارم روش کار می کنم. به بزرگی خودتون ببخشید....


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در یکشنبه 1388/09/01 ساعت 12:27 موضوع شعر | لینک ثابت


دعا کن

دعا کن اون که تو جهلش اسیره

من و از تو،تورو از من نگیره

دعا کن تا هنوز ما با هم هستیم

بت زشت جدایی ها بمیره

اگه پیوند دستا معجزه نیست

صدامون مث رعد آسمونه

بگو تا کر شه گوش دشمنامون

بمون تا رسم بودنها بمونه

دعا کن سنگ فریادت بره تا

شکست شیشه ی عمر تباهی

هنوزم تو بخوای دنیا قشنگه

دعا کن راس نباشه این سیاهی

تو پیدا می کنی با من بهارو

منم میگیرم از تو عطر بارون

تو از چشمام می خونی شعر بودن

منم با اشک تو میمیرم آسون...


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در سه شنبه 1388/08/12 ساعت 23:33 موضوع شعر | لینک ثابت


گله

گله دارم از نبودت از تحمل سکوتت

از همین جدایی تلخ از سلام دیر و زودت

 

گله دارم از نگاهت از چشای بی گناهت

گله دارم از غریبی توی حس ناشناست

 

جنس احساسی که دارم چیزی مث التهابه

قصه ی تو با نگاهم قصه ی ماهی و آبه

 

گله دارم که نمیشه بازی زمونه رو برد

سرنوشتو خط خطی کرد دلبخواهی زنده شد مرد

 

گله دارم از هجومه اینهمه دلنگرونی

لاف نزن که همزبونی تو که دوری نمیدونی

 

حالا که عادت چشمام شده انتظار بارون

گله دارم از غم تو که منو میکشه آسون

 


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در چهارشنبه 1388/08/06 ساعت 18:50 موضوع شعر | لینک ثابت


ازم دوری...

اگه اینجا پر از درده

اگه خورشید من سرده

اگه این قلب بی طاقت

به این تنهایی خو کرده

کجا دنبال تو باشم

تو که از من گریزونی

میگن جنس دلت سنگه

میگن قلبم رو میشکونی

هنوزم باورم اینه

تویی از آسمون سهمم

تویی بخت خدادادی

بگو حرفاتو میفهمم

دعام تو وحشت شبها

واست دنیایی از نوره

نمی بینی شکستم رو

چشات بازم ازم دوره..


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در دوشنبه 1388/07/27 ساعت 17:57 موضوع شعر | لینک ثابت


رز سپید

سفر


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در چهارشنبه 1388/07/08 ساعت 3:34 موضوع تصویر | لینک ثابت


حس خوب عشق

رز سفید دیگه حوصله و انگیزه ای برای ادامه نداره نمیدونه شعر بعدی کی میاد اما از این شعر میشه فهمید که داره آخرین نفساشو می کشه...

*******************************************************************

چرا اینجا که من هستم دیگه بارون نمی باره

چرا دیگه کسی از تو خبر واسم نمیاره

چرا این آسمون امشب پر از تنهایی ماهه

هنوزم یوسف تنها غریبونه توی چاهه

من اینجا توی این زندون میون اینهمه دیوار

صدام زندونی بغضه یه بغض سرد و بی تکرار

چشام انگار پر از حسی مث امید بارونه

بگو فهمیدن حالم برای تو چه آسونه

اگه همخونه ی شعری،اگه مشغول نیلوفر

هرازگاهی بپرس از من نذار چشمام شه کم سوتر

کمی از حس خوب عشق واسه دلتنگیام بفرست

یه قطره از خدا* رو هم واسه بی رنگیام بفرست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*صبغه الله= رنگ خدا- رنگ خدا شدن، خدایی شدن مد نظر است.

 


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در چهارشنبه 1388/07/08 ساعت 3:14 موضوع شعر | لینک ثابت


قصه ی برف و قطره

سرد چون یک دانه برف کوچک و تنها

ناگزیر از حرم دستان تو میترسم

بس که قلبم نازک است حتی

بی دلیل از دست این کابوس می رنجم

همیشه باید این دوری...همیشه باید این پرهیز

از این هجران دلم غمگین و افسرده ست

اگرچه با خیالت خوابها رنگی ست

ولی حس می کنم این زندگی کوتاه و پوشالی ست

چقدر عاشق شدن بیهوده و پوچ است

 من و تو تا ابد عاشق نمی مانیم

این معنی کوچ است....

****************************************************

قطرهء آبم,تمام عشق من دریاست

برایم عشق هم مثل خدا یکتاست

به شوق همرهی با او...به ذوق بودنم در او

تمام راه را از ابر...تمام راه را از کوه

فقط با اشتیاق او...که روزی روح من با او شود هم روح

بدون لحظه ای حس پشیمانی

به دریایی شدن چون او

به تصویر قشنگ آسمان در او

به ماهی های دلواپس مشغولم

به تنهایی و هجران تن نخواهم داد

مرا دریا شدن باید...


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در چهارشنبه 1388/06/25 ساعت 16:52 موضوع شعر | لینک ثابت


صبح قریب

پناهم بده این تن خسته را

به دستت گشا این در بسته را

نجاتم بده از من بی خودم

که زیر باران تو تر شدم

بخوان نام من,ای همیشه سپید

درخشانتر از صبح غرق امید

به من کوچ یادده به رسم بهار

رهایم کن از سنت انتظار

شبی باز قابل بدان و بیا

به این خلوت عشق بی ادعا

مرا در خودت محو کن بی صدا

تو دریا شو من قطره ای بینوا

مرا با خودت آسمانی بکن

مرا در تب عشق خود ذوب کن

به من فرصتی ده که عاشق شوم

برا ی نگاه تو لایق شوم

مرا پر کن از یک حضور غریب

زمان را ببر تا به صبح قریب

 

 


 

نوشته شده توسط زهرا قرایی در سه شنبه 1388/06/17 ساعت 21:49 موضوع دردودل | لینک ثابت